Wednesday، February 22، 2012

صدای همهمه می آید و تو در کجای این همهمه ایی ...


این روزا خیلی سرم شلوغه و وقت سر خاروندنم ندارم اما خوشحالم که وقتم را دارم به خوبی می گذرونم ... فقط یکم مدیریت بحران از دستم در رفته  نیشخند  ولی از شوخی گذشته حس می کنم وقت کمی را برای آیسا می گذارم و این اصلاَ خوب نیست ... تمام سعیمو می کنم که مثل گذشته به همه ی کاراش برسم و تقریباَ هم می شه اما خسته م و فکر می کنم کیفیتش مقل قبل نیست... دکتر دخترک نمک را کاملاَ از غذای روزانه ش حذف کرده و این کاری بس دشواره... تمام سعی خودمو می کنم ولی صدرصد امکانپذیر نیست... هر شب وقتی داره می خوابه و کنارمه ، بیشتر به گذشته ایی که زیاد دور نیست فکر می کنم و همیشه برام کابوسه... هر ماه آزمایش و سونوگرافی براش انجام میدیم وهر چی به تاریخش نزدیک می شم استرسم بیشتر می شه... اینبار شربت سفالکسینشو و یکی از قرصاشو دکتر قطع کرد و منتظر نتیجه برای این ماه و ویزیتشه که برای اسکن کلیه هم یه اشاره ای کرد که من اصلاَ دوست ندارم دخترکو بعد اینهمه اذیت اینکار هم انجام بدم.... احساس می کنم نیاز نیست و دکتر حالا که شرایط خوبه می خواد اینم انجام بده ... نمی دونم ولی واقعاَ دوست ندارم دوباره گریه های دخترکو ببینم... امیدوارم که لازم نشه
همسر عزیز هم سخت مشغوله کار و پروژه هاشه و به شدت نگران بالا رفتن دلار و کم شدن ارزش دارایی... خدا می دونه چی بشه ... وقتی ما برای مهاجرت اقدام کردیم دلار کانادا 800 تومن بود و حالا یکی باید بیاد جمعش کنه...
و در مورد پرونده ی عزیز که معلوم نیست داره چه بلایی توی ورشو سرش می یاد فعلاَ منتظریم ، چیزی که خیلی خوب این روزا یاد گرفتیم و راضییم به اون چیزیکه اونی که اون بالاهاست و برامون مقدر کرده... تا بعد

1 نظرات:

فریار گفت...

امیدوارم بهترین ها برات پیش بیاد.